داستان سیستان|فیلمنامه نویسی

مقالات آموزشی داستان نویسی , فیلمنامه نویسی و اخبار هنرمندان

چگونه رمان بنویسیم و درباره چه چیزی؟

چگونه رمان بنویسیم و درباره چه چیزی؟

چگونه رمان بنویسیم و درباره چه چیزی رمان بنویسیم؟

نظر من:  پاسخ بخش اول می تواند به درازای چند کتاب باشد که در آن به زوایای مختلف نوشتن رمان بپردازیم. البته شاید پیشاپیش این سوال مطرح باشد که آیا اصلا  “چگونه نوشتن رمان” را می توان آموخت؟ اینکه به مدد کارگاه و کلاس رمان نویسی و یا کتاب های آموزشی چگونه نوشتن رمان آموزش داده شود,… یا نه, نوشتن رمان در کل یک چیز ذوقی هست که بیشتر به استعداد و خلاقیت و قریحه ی آدمی بر می گردد؟

 و شاید هم درصدی از آن به استعداد مربوط باشد و درصدی هم آموختنی و … جواب هایی از این دست. به نظرم به اندازه کافی در مقالات و یادداشت های مختلف به این مسئله پرداخته شده است. بنابراین فعلا بیش از این با این بخش از سوال کلنجار نمی روم.

novelhome_blogsky_com_04

اما درباره بخش دوم سوال: درباره چه چیزی رمان بنویسیم؟ چه موضوعاتی را دستمایه کار قرار بدهیم؟ باز در این بخش هم می توان دامنه ی جواب را بسیار گسترده کرد. به نظرم درباره هر موضوعی می توان رمان نوشت به شرطی که بانگاهی داستان پردازانه به سراغش رفت و با ذهنیتی به سراغ موضوع رفت که جنبه ی داستانی آن را کشف کرد. اگر ذهنیت درستی نداشته باشم و قصد نوشتن رمان را هم داشته باشیم ممکن هست نوشته ی مان بیش از آنکه رمان باشد به سمت خاطره نویسی بغلتد, و یا اینکه شبیه یک مقاله فلسفی خیلی سنگین باشد و یا نوشته ای شبه فلسفی. و یا حتی چیزی شبیه گزارش های خبری روزنامه ها و یا یک متن علمی. بنابراین باید یاد بگیریم که از زوایه دید یک رمان نویس موضوعات و حوادث را ببینیم. شاید بهترین راه برای آموختن این ذهنیت و نگرش خواندن رمان هایی باشد که در عرصه ادبیات خوش درخشیده اند. با خواندن این رمان ها می توانیم بفهمیم که شخصیت ها, هستی و درونیاتشان, انگیزه ها و نیازهای شان در کجای کار قرار می گیرد. کنش ها و واکنش های شان. می توانیم بفهمیم که رمان نویسان بزرگ عموما در پی مطرح کردن چه مضامینی بوده اند و این مضامین را از چه طریقی مطرح کرده اند.

و دیگر اینکه اگر بخواهیم جزئی تر به این موضوع بپردازیم که یک رمان نویس باید چه چیزی را دستمایه کارش قرار بدهد؟ خیالات صرف یا تجربیات واقعی زندگی اش؟ یا تجربیات دیگران؟ یا چیزهایی را که در روزنامه ها خوانده و نظرش را جلب کرده و یا حادثه ای را که در یک  بعد از ظهر داغ تابستانی در گوشه ای از خیابان شاهدش بوده؟ … پاسخ همه ی اینها می تواند باشد. باز, کمی از خیال کمی از واقعیت و … اما اصل اساسی آن است که نویسنده باید از چیزی بنویسد که در درجه ی نخست شناخت خیلی دقیقی از آن داشته باشد. و اصل اساسی بعدی اینکه این موضوع دغدغه و مسئله اش شده باشد چیزی که عمیقا او را تحت تاثیر قرار بدهد و نویسنده آن را با نوشتن زندگی بکند و زوایایش را کشف نماید و هستی اش را بالا و پایین کند. تا چیزی به اندازه کافی پنجه در وجود ما نیاندازد نمی توانیم آن را آنگونه که باید بشناسیم و مطرح بکنیم. باید از چیزی بنویسیم که با وجود ما عجین شود.

و نکته پایانی اینکه نباید این دردهای شخصی در همان حالت شخصی اش مطرح شود باید به سمت دردهای عمومی و جهانشمول بشر حرکت بکند. چیزهایی که هر انسانی در هر گوشه ای از این جهان خاکی به یکی شکلی آن را تجربه می کند و با آن درگیر هست. بنابراین خواننده احتمالی ما در هزاران کیلومتر آنطرفتر فارق از فرهنگ های خاص در مرزهای بسته می تواند رمان ما را بخواند و با شخصیت های آن همذات پنداری کند و تجربه ی مشترکی را از سر بگذراند و از خلال آن نظرگاه و جهانبینی ما را هم نسبت به موضوع دریافت کند.

مطالب مشابه
ارسال دیدگاه جدید
از نوشتن دیدگاه های غیر مرتبط با پست جدا خودداری کنید.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

دیدگاهی ارسال نشده است!